
| گل بی رخ یار خوش نباشد |
|
بی باده بهار خوش نباشد |
| طرف چمن و طواف بستان |
|
بی لاله عذار خوش نباشد |
| رقصیدن سرو و حالت گل |
|
بی صوت هزار خوش نباشد |
| با یار شکرلب گل اندام |
|
بی بوس و کنار خوش نباشد |
| هر نقش که دست عقل بندد |
|
جز نقش نگار خوش نباشد |
| جان نقد محقر است حافظ |
|
از بهر نثار خوش نباشد |
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو به من گفتی :
از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پیش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"
باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشکی ازشاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید،
یادم آید که از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
هر جا بنگری، بینی
چشمان آبی درخشان همچون ستارگان درشب مهتابی
خوابم یا بیدار؟
مژگان و ابروان
آنچنان شفاف و روشن همچون آب روان
نتوان بر آن خیره شد
انگارپنهان
جنت است اینجا؟ حوریان اند خرامان اینجا
من اما حیران و سرگردان
جستجو گر دو چشم تار
در قاب بادامی محبوس
مزین به ابروانی سیاه و پر مو
از سوز سرما
پوست لطیف، قرمز و سوزان
به حق باید پرسید
که چه سفید باید باشد پوست این حوریان؟
دو دل در یک سینه
یکی غرق لذت بردن از زیبایی
دگری مات و سرگردان
باید اینجا جنت باشد؟
لبها خندان
تن ها معطر
لباسها الوان
نگاه ها سرشار از محبت الفت
هیچ از اینها نیست در من کارگر
انگار اشتها و چشم ها کورند
می بینی اما توان نگاه کردن نیست
می شنوی اما حوصله گوش کردن نیست
می روی اما مقصد آنجا نیست
می گردی اماپیدا شدنی نیست
می شنوی خنده هایی اما بر دل لرزه افکن نیست
زیباتر از همه اینها
چشم بادامی، لب غنچه ای، گنجشکم
منتظر من
برای آغوشش می توان از جنت صرفنظر کرد
این سفر را باید پایان داد
این جنت باید برای حوریان به جا گذاشت
غریبه ی آشنا
قلبم به یاد خاطراتمان چه تند می زند
محض خاطر قلب هایمان
زود بیا
و دعای هر روزم این است
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
آنقدر این دعا را میخوانم تا بیایی. تا او خودش تورا بر گرداند
یکی بود یکی نبود. یک اردک زشتی بود که در یک روستایی زندگی می کرد. روزها از پی هم می گذشت و اردک بزرگ و بزرگ تر شد. یک روز پاییزی مهمانی برای اردک آمدو این مهمان قلب اش را به اردک هدیه داد. قلب اردک در کنار قلب مهمان آرام می طپید و شاد بود. اردک می خندید و خوشبخت بود.
اما روزی مهمان پشیمان شد و گفت که هدیه اش را پس می گیرد. اردک گریه کرد و گفت که قلبی را که هدیه دادی نمی شود پس بگیری، قلبم به قلب تو پیوند خورده واگر آن را پس بگیری قلب من ترک بر میدارد، می شکند و زخمی می شود.
اما مهمان گریه اردک را نشنید و قلبش را به قیمت شکستن قلب اردک پس گرفت.
قلب اردک تنها شد فکر می کرد که شاید بمیرد. چشمانش از بس گریه کرده بود جایی را درست نمیدید، قلبش زخمی و سرشار از درد بر جای مانده بود. یک روز از بس قلبش درد گرفته بود طاقتش تمام شد به دنبال کسی می گشت که مرهمی روی قلبش بگذارد بالاخره رسید به عقاب پیر و دانا. عقاب قلب اردک را دید. روی قلب اردک مرهم گذاشت؛ قلب اردک بهتر شد.
از آن روز هر روز اردک پیش عقاب رفت تا بر روی قلبش مرهم بگذارد. عقاب قلب اردک را طوری مداوا کرد که با وجود جای شکستگی روی قلب ، از روز اول بهتر و بهتر می طپید. عقاب آنقدر از قلب اردک نگهداری کرد تا بالاخره اردک از ته قلب شکسته اش خندید.
اردک دیگر نتوانست عقاب را ترک کند.
و حالا عقاب پیر و اردک زشت در کنار هم خوش اند.